178.شب هفت!
دیروز شب هفتم دایی بود و من از قبل گفته بودم نمیرم بهشت زهرا ... خوب بچه ی کوچیک دارم و عذرم موجه ه ... شب هم رفتیم سالن و برگشتیم ...
امروز یه کاره مامانبزرگه زنگ زده که بالاخره رفتین بهشت زهرا یا نه؟! گفتم نه! ولی یادم نبود که نمیدونست بعدش سالن میرن ... گفتم نه ولی بعدش رفتیم سالن ... برگشته میگه ااااااااا شام هم بود؟! میگم بله! میگه باشه فقط میخواستم حالتونو بپرسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خداحافظ!
چه توقعی داشت یعنی؟؟؟ حوصله ندارم!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


178.شب هفت!
